سحرگاهان زغم با باد شبگير
کنم يعقوب سان این قصه تقرير
به مصر تن زليخای خيانت
گرفته يوسف دل کرده زنجير
و زمانی به ياد اتش طور می افتد و ظهور موسی و چنين می سرايد:
زحسن رويت ای ناديده مهجور
شدم پير و حزين و زار رنجور
بت فايز تجلی کن به يکبار
همان نوری که بد در وادی طور
و يا :
به زير گوش برق گوشواره
زده خرمن عمرم شراره
بيا فايز که از نو آتش طور
تجلی کرده بر موسی دوباره
گاهی اذان بلال خوش آواز محسورش ميکند و زمانی غرق عظمت و شکوه آيات قران ميشود:
نه هر سر چشمه ای آب زلالست
نه هر لاله رخی صاحب کمالست
نه هر برگشته بختی هست فايز
نه هر گلدستخوان مثل بلالست
بدی زلف سياهت ليله القدر
شب وصلت ز الف شر بهتر
هر آن کس يار فايز ديد گفتا
((سلام هی حتی مطلع الفجر))
و زمانی که به ياد آتش نمرود و گلستان خليل می افتد چه خوب زيبا می سرايد:
صنم عشق تو همچون نار نمرود
مرا در منجنيق عشق فرسود
خليل آسا رود فايز در آتش
تو ((قل يا نار کونی برد)) کن زود
و باز هم متاثر ميشود از آيات قران در این دوبيتی:
دو گيسوی تو جانا ليله القدر
بياض گردن تو مطلع الفجر
ملايک تهنيت گويند فايز
((شب وصلت زالف شهر بهتر))
فايز کسی که عشق خدا در او بيداد ميکرده و آن عشق را به صورت شعری روان و زيبا ميسرايد که همگان را به فکر در مورد خداوند يکتا وادار ميکند خدايش بيامرزد و روحش شاد.

