تبليغاتX
مجموعه شعرهای فایز دشتستانی - اشعار شاعران دشتی
 

تاريخ زندگی بشر به ما انسان هايی را نشان ميدهد که ساليان سال از زمانه خويش جلوتر بوده و افق ديد و فکرشان محدود به مکان و زمان و انسان خاصی نبوده است.کم نبو ده اند حکيمان و خردمندانی که هر يک به طريقی به تربيت انسانها پرداخته و آدميان را به فراخور حال خويش دستگيری کرده اند.آن ها مشعل هدايت را در ست گرفته و هر يک با زبانی گمشدگان طريق حقيقت و هدايت را راهبری کرده اند.

فايز دشتی:

نه هر سر چشمه ای آب زلالست

نه هر لاله رخی صاحب کمالست

نه هر برگشته بختی هست فايز

نه هر گلدسته خوان مثل بلالست

 

خدا وندا دلم از دين بری شد

اسير   دام   زلف  آن پری شد

پری ديد و پريشان گشت فايز

پری را هر که ديد از دين بری شد

 

شب ابرست و دنيا تيره تار است

خيالم   پاسبان   کوی يار است

پلنگ  نفس   فايز سينه بر خاک

بکش جانا که هنگام شکار است

 

اگر  صد   تير   ناز   از دلبر آيد

مکن   باور که  آه از   دل بر آيد

پس از صد از سال بعد از مرگ فايز

هنوزم   آواز    دلبر  دلبر   آيد

 

بيا  جانا که    دنيا را     وفا نيست

جوی راهت در این محنت سرا نيست

در این ره هر چه فايز ديده بگشود

زهمراهان  اثر  جز  نقش   پا نيست

 

چو آمد   فکر يار اند  ضميرم

بسوزد   خرمن ماه  از نفيرم

نه فايز پير عمر ماه و سالست

غم هجران  جانان کرده پيرم

 

غزلی از ديوان محمد خان دشتی:

نسيم باد صبا  مشکسار آيد          مگر که از   سر   کوی   نگار آيد

چو بوی زلف تو آرد نسيم پنداری    هزار قافله  مشک از تتار می ايد

چو کاروان تو بر خاک من گذارکند    وجود  من   زپيش    چون غبار آيد

خبر دهيد به طفلان که نی سوارشويد   که پير شيفته نی سوار می آيد

دلی به زلف کمندت چو او افتاد او را   نگاه  دار   که   روزی   به   کار آيد

چو ديده ام رخ زيبای عالم افروزت      به چشم چشمه خورشيد تار می آيد

دوباره   زندگی    را ز سر گيرم          پس از   هلاکم  اگر   بر   مزار می آيد

اگر شمار غم عشق تو کند دشتی    شمار   ناشده  روز   شمار می آيد

سيد علی نقی دشتی:

ندارم  ذوق   و سير   باغ   گلزار

که سرو و گل بود در چشم من خوار

زنرگس چشم و از غنچه لب دوست

کنم   ياد    و شوم از ديده  خونبار

 

به اميد وصال ان گل اندم(آمدم)

نه شب راحت مرا نه روز آرام

دريغا با همه آن محنت و رنج

شدم محروم از وصلش سر انجام

 

چو يادم آيد از عهد جوانی

در آن عيش خوش و ياران جانی

شود دل خون و تن پرسوز و جان زار

پس از ياران چه سود از زندگانی

شايان حامدی:

به سايه ميروم سايه جايگاه من است     در این که بی گنهم او گواه آه من است

به سايه ميروم ای سايه سايه بانی کن   به مهر بر سر هر آهويی شبانی کن

به سايه می روم سار تير خورده منم      در این سفر همه لاله ها شمرده منم

بگو   که      آبی بالا   ندارد   آرامی        بگو سر کنم اینجا به دانه يا دامی

محمد جواد حامدی:

از حسرت شمع رخت ای دوست کبابم     هرگز نبرد شب زخيالات تو خوابم

اکنون که کرم کردی و باز آمدی ای يار       ديگر مرو از پيش من ای گوهر نابم

من کعبه نرفتم که طوافی کنم از صدق      چون کعبه تو بود حسن  ثوابم

بنشين کنارم دمی ای مونس جانم        برچين زجبين چين مدی اینقدر عذابم

هرگز نکشد دست زدامان تو حامد        هر چند که زين بيش نمايی رو خرابم

افراسياب تورانی:

دمی که فتنه دوران به پا شد

بسی فتنه زخوبان بر ملا شد

همان تير نگاه چشم و ابرو

به عالم خورد و انگه بر شما شد

 

بتا نور رخت عالم گرفته

زخوبان جهان خاتم گرفته

شميم روی تو ای ماه خوبان

سراسر کشور جانم گرفته

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 12:51 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM